بارانباران، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

باران دختر ناز مامان و بابا

داستان خر 5 تومنی!!!!!!!

باران خانووم ما که بچه بودیم یه اسبهایی سوارمون میکردن که خیلی حال میکردیم یادش بخیر (خیابان بهار دم  در پاساژ!! ) وقتی هم تموم میشد کلی گریه میکردیم تا یه 5 تومنی دیگه بگیریم و بندازیم توش اینم عکس اون اسبها و فیلها و ... چند روز پیش که با دخترخاله مریم اینا رفته بودیم بیرون دیدیم بابا دنیا چه پیشرفتی کرده خر 5 تومنی تبدیل شده به ماشین و موشک و .... هزار تومنی تازه اونقدر طولانیه که بچه گریه میکنه که پیادش کنن!!!!!! اینم عکس شما روی یکی از اون ماشینها ...
24 آبان 1391

نصیحت مادرانه 4

  غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ... خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ... خار رنجید ولی هیچ نگفت ... ... ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ... دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ... لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ... صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ... گل صمیمانه به او گفت : سلام ...     دختر نازم همیشه صبور باش دربرابر انسانهایی که به تو بدی میکنند صبور باش مطمئن باش روزی به تو نیازمند میشوند!!!1 ...
19 آبان 1391

باران خانووم ده ماهه

                           باران خانووم تا به امروز کارهای زیر رو انجام میده: بوس میکنه ناری ناری میخونه! اجازه میگیره با اشاره دست گل و لوستر و ساعت و نی نی رو نشون میده میگه عزیز دلم با اشاره میگه : دست نزنی ها ، بیا بیا، بای بای چراغ رو خاموش روشن میکنه روی پاهاش چند ثانیه می ایسته فوت میکنه سی دی میذاره نانای میکنه دست میده چشم چشم دو ابرو میخونه و نشون میده کلاغ پر و لی لی لی حوضک بازی میکنه و افتادش رو میگه مامان و بابا و دد و نی نی رو میگه و....
19 آبان 1391

بارون بارون بارونه هی!!!!!!!!!!!

سلام خانووم بالاخره بارون اومد!!!!!!!!!! امروز 29 مهر  بالاخره آسمون دلش اومد که بباره چقدر زیباست وقتی چهره غرق در شادی تو رو میبینم که مات و مبهوت بارون شدی و نگاه به من میکنی وقتی بهت میگم:باران خانووم بارون رو ببین و تمام صورتت مثل علامت سوال میشه و شروع میکنی به دست دستی کردن قربونت برم که امروز معنی اسم قشنگت رو فهمیدی هیچ اسمی به زیبایی باران نمی تونست لطافت و زیبایی تو رو نشون بده قربونت برم که خودتم مثل اسم قشنگت رحمت خدایی باران که می بارد دلم مثل دل کبوتر ها پرمی کشد.می خواهم بروم تا آخر کودکی ها.تا همان کوچه های قدیمی وصمیمی .می خواهم بروم زیر همان ناودان هایی که موقع باریدن باران پر از آواز می شدند،بایستم...
29 مهر 1391

به مناسبت چهلمین روز درگذشت مامان جون مهربونم

چهل روز گذشت و ما هنوز چله نشین کوی سوگ تو ایم سردی برف و سنگ و کتیبه نیز بی تاثیر بود می گویند داغ ؛ چهل روز است سنگ که بیاید سختی دل نیز خواهد آمد ؛ امید رنگ می بازد و آتش فراغ خاموش می شود !!! نه باور کن جنس ما از سنگ نیست ... ما را با سنگ چه کار ؟ جنس ما از نوع بیقراری و بی پناهی است . انگار آتشی نو برافروخته و گوشت و پوستی تازه برای سوختن ؛ بر تن مان روییده است ... بمیرم برای فرزندانت که با دست خود منزل جدیدت را سنگ کردند و با اشک چشم ؛از خاک و سیمان ملاتی چسبناک برای  پیوندی ناگسستنی بین تو و خاک ! نه ... تو و آسمان ؛ مهیا کردند !! حقیقت ندارد اگر بگویم ، وقتی تو نیستی به صبح نمی رسد، شب تب دار مهتاب و به شب نمی رسد ...
26 مهر 1391