بارانباران، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

باران دختر ناز مامان و بابا

دلم تنگه

سلام گل مامانی دلم گرفت دلم پرکشید .............. رفت به قدیم ندیما......... یه موقعی وقتی خیلی کوچیک بودم  نزدیکای عید که میشد مامان جون تهرانی میومد خونمون سبزه های عیدمون رو میاورد عروسکهای قشنگی که دامناشون سبز شده بود چقدر اون عروسکها رو دوست داشتم چقدر عیدها رو دوست داشتم چقدر خونه تکونی هاتو دوست داشتم چقدر بچگیهامو دوست داشتم دلم گرفته وقتی یادم میوفته که دیگه نیستش گریه ام میگیره خونه مامان بزرگه چه صفایی داشت چه برو بیایی داشت چقدر دلم برات تنگ شده مامانجونم پارسال وقتی رفتیم تهران عید دیدنی مامانجون تو خیلی کوچولو بودی مامانجونی بوست کرد و رفت از لای قران عیدیت رو آورد و داد و گفت اینم دشت باران خانووم ...
24 اسفند 1391

این روزای باران

دخترکم ناز گل مامان این روزا  ماشاالله خیلی شیطون بلا شدی! عاشق لباس نو پوشیدنی ولی خوب به دو دقیقه نمیکشه که ترتیب لباس رو میدی ! اونقدر توی خونه راه میری که فکر میکنم اگه به پاهات کیلومتر شمارببندیم کم میاره! عاشق بیرون رفتن و پیاده روی هستی و توی ماشین رو به دد بودن قبول نداری! خیلی قشنگ هر چیزی رو که میگیری (یا میخوای بدی) با صدای نازک میگی:مموووووووووووون! کم کم داری دیوارها رو با خط و خطوط قشنگت سیاه میکنی! شعرهای عموپورنگ رو کم و بیش حفظ کردی و بعضی جاها رو تکرار میکنی شعر نم نم بارون رو زمزمه میکنی چشم چشم دو ابرو رو با من تکرار میکنی : چش چش دو      ابو مووو...
20 اسفند 1391

زندگی مامان 14 ماهه شدی!

بارانم دخترم بگم شیرینتر شده ای تکراریه                                                                    بگم چقدر نازی تکراریه بگم تمام زندگیم شده ای تکراریه                          ...
14 اسفند 1391

بابایی روز مهندس مبارک باشه

عزیزم از همینجا روز مهندس رو به همه مهندسهای عزیز به خصوص بابایی مهربون تبریک میگیم برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت…» بابایی یه تبریک دیگه به خاطر دوباره دانشجو شدنت عزیزم امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی برای من و باران بهترینی ...
5 اسفند 1391