دلم تنگه
سلام گل مامانی دلم گرفت دلم پرکشید .............. رفت به قدیم ندیما......... یه موقعی وقتی خیلی کوچیک بودم نزدیکای عید که میشد مامان جون تهرانی میومد خونمون سبزه های عیدمون رو میاورد عروسکهای قشنگی که دامناشون سبز شده بود چقدر اون عروسکها رو دوست داشتم چقدر عیدها رو دوست داشتم چقدر خونه تکونی هاتو دوست داشتم چقدر بچگیهامو دوست داشتم دلم گرفته وقتی یادم میوفته که دیگه نیستش گریه ام میگیره خونه مامان بزرگه چه صفایی داشت چه برو بیایی داشت چقدر دلم برات تنگ شده مامانجونم پارسال وقتی رفتیم تهران عید دیدنی مامانجون تو خیلی کوچولو بودی مامانجونی بوست کرد و رفت از لای قران عیدیت رو آورد و داد و گفت اینم دشت باران خانووم ...






