باران در تیرماه 93!!!!!!

باران و اولین تجربه پشمک خوردن در چغا!!!!!

باران در شهربازی ملک شهر!

به حکم دخمری سوار این چرخ و فلک شدیم و من از ترس زهره ترک شدم!!!!!!

دختر گلم چند وقتیه عاشق عسک (عکس) گرفتن شده و دیگه اجازه نمیده زیاد ازش عکس بگیرم ولی خودش دایم در حال عکس گرفتن از ماست!!!!!

دوست دارم هوووووووووووووووووارتا

سه شنبه 28 مرداد 1393به قلم: رویا
باران در خرداد93!!!!!!!!

سلام عزیز دلم

این پست مربوط به خردادماه امساله

واقعا از شما و بابایی خیلی ممنونم که خیلی کمکم کردین که بتونم امتحانات میانترم و پایانترمم رو به خوبی پشت سر بگذارم ممنونم دختر گلی

خرداد و اردیبهشت امسال بیشتر از هر سال دیگه ای توت خوردم اونم به خاطر شما خانووم خوشگله بود که یکی دو ساعت بعد از مهد کودک باید حتما میرفتیم توت چیدن و اواخر خرداد دیگه خودت چوب به دست میرفتی سر وقت توتها!!!

واقعا ازت ممنونم به خاطر شیرین زبونیهات که هرچی هم بگم کمه 

خدایا از تو خیلی ممنونم به خاطر این فرشته ای که به ما دادی

باران زندگیم عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم

اینم یه جشن تولد الکیه دیگه!!(دخمری عاشق تولده و تقریبا ما هر هفته یه جشن تولد داریم!!!!!!!)

باران در حوض میدان امام مشغول آب بازی!

باران در حال توت چیدن!

باران در تولد 29 سالگی مامانش!

باران در میدان امام

باران و فاطمه خانووم (سجده) دوست صمیمی باران جوون!

باران در شهر بازی سیتی سنتر (اینجا تقریبا تفریحگاه خرداد ماهت بود هر وقت بابایی امتحان داشت با مامان میرفتی و هروقت مامانی امتحان داشت با بابایی میرفتی!)

 

 

باران قبل از جشن فارغ التحصیلیه نانا (خاله افسونی)

نانایی مبارکت باشه!

سه شنبه 28 مرداد 1393به قلم: رویا
باران در اردیبهشت93!!!!

سلام گل مامانی

اولین روز اردیبهشت امسال برای سومین بار موهای خوشگلت رو کوتاه کردم و شما زیباتر از قبل شدی نازنینم

بیست و ششم اردیبهشت هم به طور یهویی خودت دیگه حاضر نشدی پوشکت کنم و گفتی من دیگه بزرگ شدم پوشک نمیخوام و خدا رو شکر خیلی راحت از پوشک گرفته شدی و من به این همه ترسی که از این موضوع داشتم خنده ام گرفته بود

عزیز دلم عکسهای اردیبهشت ماهت رو هم برات میذارم گلم

خیلی دوستت دارم                  بیشتر از اون چیزی که تصور کنی

عاشقتم

چهارشنبه 15 مرداد 1393به قلم: رویا
باران در فروردین 93

باران در حال رنگ کردن تخم مرغ سفره هفت سین

باران و سفره هفت سین

باران در دماوند

باران در بروجرد

باران در شمال

باران سیزده بدر (تولد عمو محسن)

باران در هایپر

باران و پارک شن بازی

دخترک نازم خیلی دوستت دارم 

بهار زیبایی با شما داشتیم

خداروشکر هزار بار

چهارشنبه 8 مرداد 1393به قلم: رویا
من اومدم!!!!!!!!!!!!!!

سلام به دختر گلی و همه دوستان

بالاخره امروز تونستم یه سر به وبلاگ دخمری بزنم

دخترم ببخشید خیلی سرم شلوغه و مثل قبل نمیتونم بیام اینجا ! ولی سعی میکنم این چندوقته رو به روایت تصویر کم کم برات بزارم 

دوستای گلم از شما هم معذرت میخوام 

خدا رو شکر حال ما خوبه ، ممنون از همگیتون خیلی به ما لطف دارین

دوستتون دارم 

چهارشنبه 8 مرداد 1393به قلم: رویا
تاخیر
دوستای گلم سلام حال ما خوبه ممنون از پیامهاتون راستش اصلا وقت ندارم بیام وبلاگ دخمری رو بروز کنم ان شاالله در اولین فرصت میام
جمعه 19 ارديبهشت 1393به قلم: رویا
باران و خانه تکانی

 باران عزیزم این متن رو خیلی خوشم اومد برای بعدنت میگذارم تا بخونی و بهش عمل کنی

خیلی دوستت دارم عروسک قشنگم

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت …

دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت …

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند …

کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد… دلت سبک شد؟

یهحالا این دل جای “او”ست
دعوتش کن
این دل مال “او”ست…
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک “او”…

یک او...،یعنی همان خـــدا...

                                                

      

                                                خـانه تـکانی دلـت مبـارک

سه شنبه 27 اسفند 1392به قلم: رویا
کاش کنارمون بودین

اینروزا دلم تنگه ...

            از در و دیوار قلبم نم دلتنگی میباره

                                            بگو که دستات هنوزم واسه من یه چتری داره

            دستامو تنها گذاشتی تو نمیدونی چیه دردم

                                               از همون لحظه که رفتی دیگه زندگی نکردم

             خاطراتت مونده اینجا اما آرومم نکرده

                                                به خدا دلتنگیهامو ذره ای آروم نکرده

              


 

 

همیشه توی قلبم زنده اید

دوستتون دارم

سه شنبه 27 اسفند 1392به قلم: رویا
تولد دوسالگی باران خانم

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست

آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی

تنها ستاره ی آسمان دلم تولدت مبارک

 

من عشق رادر تو

 

   تو را در دل

 

 دل را در موقع  تپيدن 

 

 و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم 

 

 من بهار را به خاطر شكوفه هايش

 

  زندگي را به خاطر زيبايي هايش

 

  و زيبايي را به خاطر تو دوست دارم

 

 من دنيا را به خاطر خدايش

 

  خدايي كه تو را خلق كرده دوست دارم

 

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی

 

 هم دل بست

 

 و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج

 

 دستهای من است

 

 وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

 

 

 

 

 

قسمت خوشمزه تولد:

اینم هدیه زیبای خدا

با تشکر از مادری و نانایی برای خوراکی های خوشمزه و بافتن لباس باران

باران خانم خوشمزه است؟!

در طول مدت تولد باران در حال ناخنک زدن به کیک و بقیه خوراکیها بود

نوش جانت عزیز دلم

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

 تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین ارامشه

تو زیباتزین ارزوی منی

 

تشکر باران از بابایی و مامانی

فدات بشم الهی

و اما ...

هدیه های این جشن زیبا:

مامان جون فاطی و خاله فرزانه : 40 هزارتومان پول

مادری و پدرجون : یک جفت گوشواره

مادرجون مهربون : لباسهای خیلی زیبا

ترنم جون و بابا و مامانش : گربه سخنگو و یک دامن زیبا

عمه زینب و عمو رسول : اسباب بازی خرگوشی

دایی پویا : گیتار  

نانایی (خاله افسون) : اسکوتر

عمو محسن : عروسک

بابا ابوذر و مامان رویا : یک عدد النگو

از همه به خاطر زحمتی که افتاده بودن تشکر میکنم دستتون درد نکنه

زیبایی عشق، پاکی صداقت، اوج مهربانی و نهایت آرامش

همه در کنار تو برایمان معنی پیدا کرده است 

باران قشنگم تولدت مبارک

دوشنبه 19 اسفند 1392به قلم: رویا
اندر احوالات بهمن ماه 92

دختر گلم در میدان امام

از اون موقع به بعد هر وقت میگیم کجا بریم باران میگه : بیریم میدونٍ مام

                                                                     اسب سوار شیم  بیتکو بیتکو کنیم

                                                                    خوش بگذره  خوشحال باشیم   

یه روز از روزهای بهمن ماه که هوا خوب شده بود بعد از مهدکودک رفتیم پارک و باران بعد از مدتها رفت بپر بپر! اونقدر بهت خوش گذشت که حاضر نمیشدی بیای بیرون 

آخر سر آقاهه موزیک رو خاموش کرد و خودش اومد بهت گفت : باران کوچولو دیگه نوبت شما تموم شده بیا بیرون میخوایم بریم ناهار بخوریم!!!!!!!!

پیشرفت باران در پیکاسو شدن و رنگی رنگی کردن خودش و بقیه از جمله نانایی!

یک شب از شبهای بهمن ، که اتفاقا مهمان هم داشتیم باران خانووم از روی میز جلوی مبل افتاد و دستش شکست

هیچ غمی بیشتر از این نیست که آدم جگرگوشه اش روی تخت بیمارستان گریه کنه و نتونه از دردش کم کنه

الهی هیچ مادر و پدری غم بچه اش رو نبینه

خیلی سخت و تلخ بود

باران وقتی با گچ دستش کنار اومد که کلیپ امیر محمد و عموپورنگ رو  که امیر محمد دستش توی گچ بود رو دید و از اون موقع یه کلاه سرش میذاشت میگفت مثل امیر محمد شدم!

باران و 22 بهمن 92

به زیبایی شعر پرچم رو میخوندی و با صدای بلن میگفتی : مرگ برآمریکا مرگ بر ایسراییل

قربون زبون شیرینت برم که همه رو در یک نگاه عاشق خودت میکنی

زندگی مامان رویایی تو

بعد از دوهفته دست کچولوی باران خانووم رو از توی گچ درآوردیم و باران شاد و خوشحال

اینم عکس باران و آقا پارسا ( نتیجه خاله پدرجوون ها ) در حال گفتن سیب برای عکس گرفتن!

يکشنبه 11 اسفند 1392به قلم: رویا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد
 >